محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4356

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خدا اجازهء هلاك شما را داده است . و شعرى به تمثيل خواند به اين مضمون : « به خدا پناهتان مىدهم « از فتنه هائى كه چون كوهها « اوج مىگيرد ، آنگاه به جنبش مىآيد « مردم از سياست شما آزرده خاطر شده‌اند « به ستون دين تكيه زنيد و از ناروا باز آييد « گرگان جمع با شما درنياويزند « كه گرگان وقتى درآويختند جايگيرى شوند « با دستهاى خويش شكمهاتان را پاره مىكنند « كه آن وقت ديگر حسرت و زارى سود ندهد . » گويد : وقتى كار يزيد سامان گرفت - و آن وقت در بيابان بود و تا دمشق چهار روز فاصله داشت - ناشناس سوى دمشق آمد با هفت كس كه بر خران بودند ، و در جرود ، يك منزلى دمشق فرود آمد ، يزيد بيفتاد و به خواب رفت . جمع به غلام عباد ابن زياد گفتند : « غذايى دارى كه از تو بخريم ؟ » گفت : « براى فروختن نه ، ولى چندان غذا به نزد من هست كه شما را مهمان كنم . » و يك مرغ و چند جوجه و عسل و روغن و ادويه براى آنها آورد كه بخوردند . گويد : پس از آن يزيد روان شد و شبانگاه وارد دمشق شد ، بيشتر مردم دمشق نهانى با يزيد بيعت كرده بودند ، مردم مزه نيز بيعت كرده بودند . بجز معاوية بن مصاد - كلبى كه سرور مردم آنجا بود . يزيد همان شب با تنى چند از ياران خويش پياده به منزل معاوية بن مصاد رفت . از دمشق تا مزه يك ميل يا بيشتر راه بود . بارانى سخت به آنها گرفت . وقتى به منزل معاوية رسيدند در زدند كه در را بر آنها گشود و وارد شدند ، به يزيد گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، روى تشك بيا . »